قراره با تشکیل این زنجیره ، عشق بازی مون رو عمومی کنیم. نه اون عشق بازی
، مهر ، دوستی ، عاطفه ، همون چیزهایی که مقدار کمی ازشون ، دنیا دنیا بدی و بدبختی رو برات تحمل پذیر می کنه.
وقتی خوب باشی ، وقتی عین خدا ، خوبی ، ضرورت ذاتت باشه ، اون وقت خوبی می کنی ، عشق می وزری ، دلیل بیرونی هم نداره ، علتش ذات خودته .
"حالا که نزدیک عیده کارهای کوچیکی که به نظرتون میرسه برای عشق ورزی رو بگید... خیلی کارها می شه کرد اگه فکرامون رو روهم بذاریم... فقط کافیه یادمون باشه عشق ورزی به همین سادگیه ..."
پیشنهاد من۱: تو دنیای وب هم می شه به هم مهر بورزیم ، من قالب بهاری درست می کنم و هدیه می دم به دوستام ، یکی هم که کار گرافیک بلده می تونه کارت تبریک درست کنه و هدیه کنه ، وبلاگی های شاعر هم می تونن شعرهایی در وصف همدیگه به هم هدیه کنن.
خــــــــــــــــــــــیلی راه ها وجود داره برای مهرورزی دوست من ! بیاین بیشتر بهم بگیم دوست من
من دست این دوستان رو تو این زنجیره گرفتم : فانی ، رستاک، مهرو، معجزه گر، توریا، ک مثله...، الهه(خدابانو)، محمدرضا، ارسطو، مریم، توت فرنگی، فرشته، بنجامین باتن، خانم کوچولو، روز روشن، لووپتوو، کوسه جنوب، من نویسی، هما، بهمن، فاشیست، کدبانو، سارا، رازقی، دریا، افشینعباس، مرد جوان، کاسپر، فراری، باران
شما هم دستات رو بیار جلو !
هر چقدر فشار به پدال چرخ خیاطی می آوردن و پارچه ها رو مرتب پایین و بالا می بردن ، باز هم لباس هایی که باید می دوختن تموم نمی شد. چیزی تا صبح و موعد تحویل لباس ها نمونده بود. بنابراین تصمیم گرفتند تا از نیروی سحرآمیزشون استفاده کنند. جولز و جولی دست های هم رو گرفتند و تمام لباس هایی که باید تحویل می دادند به وسیله ی نیرویی که داشتند ، آماده شد. مشکل برطرف شده بود. امیدوارم این قسمت از کارتون دوقولوهای افسانه ای رو به خاطر داشته باشید. خوشحال بودیم برای جولی و جولز ، چون مطمئن بودیم که صبح تنبیهی در انتظارشون نیست. ولی وقتی صاحب تولیدی اومد و لباس ها رودید ، خیلی راحت گفت : خوب اگر انقدر توانایی دارید و می تونید این همه لباس رو بدوزید ، پس حتماً بیشتر هم می تونید . امشب باید خیلی بیشتر از این ها رو آماده کنید.
حکایت بعضی از ما هم انگار همینه ، وقتی از یه مشکل سربلند بیرون میایم ، انگار که مطمئنیم بعد اون وضعیت بسیار سخت ، خوشبختی در انتظارمونه ، ولی مشکل خیلی سخت تری میاد سراغمون. همین طور این روند ادامه داره. البته من اعتقادی ندارم که اینجا پای شخصیتی مثل صاحب تولیدی وسط باشه. تفاوت دیگه ی ما با جولی و جولز اینه که ، اون ها از قبل به نیروی سحر آمیزشون واقف هستند و ازش استفاده می کنند. ولی ما در حین مشکلمون به نیروی سحرآمیز انسان بودنمون پی می بریم. همون طور که در پست قبلی گفتم ، در حین گذر از مسیر صعب العبوری که درش هستی ، بر خودت آشکار می شی و پی به قدرتت می بری.
اگر از مرحله های سخت تر بعدی می ترسی ، تو مرحله ای که هستی از نیروی استثناییت استفاده نکن ، اگر این طور تو ذهنته که تموم می شه و خوشبختی می یاد و اوضاع آسون می شه.
این طور نیست که یه دوره بدبختی داشته باشیم و بعد خوشبختی. بلکه خوشبختی در دل بدبختی ست و اصل بر دومی ست. "فان مع العسر یسرا"
پ.ن: اگر قرار بود وبلاگ ، موضوعات مطالب داشته باشه ، این مطلب ذیل موضوع " بعد از شبی که نخوابیدم و بعدش باید برم دانشگاه" می اومد.
پ.ن۲: تو پ.ن پست قبل گفتم بعد از ۶ روز نوشته رو کامل کردم. چون می خواستم با قالب ها و البته یه چیز مهمی که یادم رفت اشاره کنم همراه باشه ُ نوشته رو کامل نکردم و بعد از ۶ روز که قالبها کامل شدن و ... ، رفتم سراغ اون نوتشه و کاملش کردم.
نجوا.ن: برام واقعاً جالب بود.
گاهی احساس می کنم ، صدای گریه ی خدا رو می شنوم ، وقتی بهم چشم دوخته ، و بهتر از هر کس دیگه ای خبر داره ؛ وقتی وزن نگاهش رو رو خودم احساس می کنم ، نگاهی که آزاردهنده نیست . نگاهی که مثل نگاه وجود لغیره سارتر نیست ، و من رو فی نفسه در نظر نمی گیره.
حس می کنم داره تشویقم می کنه. "تو می تونی، من می دونم که تو می تونی." صدای تشویقاش تو گوشمه. مثل اون سازنده ای که ، تو یه مسابقه ، روباتش رو تو مسیرهای صعب العبور قرار می ده تا به همه نشون بده که اون می تونه. اما ماجرای ما با اونها فرق داره.
خدا مثل اون سازنده نیست که بخواد از این طریق قدرت و علمش رو ثابت کنه. که امیدوار باشه ، چیزی که ساخته به خوبی از پس موانع بربیاد تا همه بگن آفرین به این سازنده ، بلکه در واقع "من" رو به خودم ثابت می کنه. این وسط من ، من واقعی م رو درک می کنم. آخر این کار ، اگر سربلند باشم ، فارغ از اینکه دیگران تشویقم کنند یا نه ، خداست که با تحسین ، نگاهم می کنه. تو نگاهش اینه که : :دیدی می تونستی. حالا فهمیدی که چی هستی؟"
من هم مثل اون روبات نیستم که بین اون همه سختی ، رنجی نکشه. و متوجه نگاه خدا نشه. آخه من انسانم.
پ.ن: امروز بعد از ۶ روز ، این نوشته رو کامل کردم.
وبلاگ.ن: خوشگل شدم؟!![]()
قالب.ن: این چند روز ، مشغول طراحی و ساخت قالب وبلاگ بودم.. از جمله قالب وبلاگ انجمنمون که اینجا می تونید ببینیدش ،و هم چنین دو تا قالب که به صورت تستی ، اینجا و اینجا ، اجرا شده برای دو تا از دوستانم ساختم که همینجا بهشون تقدیم می کنم. (عنوان های هدر، صاحب های خودشون رو معرفی می کنند.) این کار به همراه یه کار دیگه ، حالم رو خوب می کنه.
۸۵ روز از ننوشتنم گذشت.
می خوام دیگه به ۸۶ نرسه
نمی خوام بشه ۸۶ و یاد رویداد بنیادین سال ۸۶ بیفتم ؛ که رقم زد به بیشتر رویدادهای ناگوار سال های بعدش.
نمی خوام به ۸۷ برسه ، و تقارن پیدا کنه با سالی که وارد بهترین سراها شدم .
بهتره به ۸۸ هم نرسه که هممون (چه موافق، چه مخالف) می دونیم چی شد. تا یادم نندازه اون روزها رو.
نمی خوام با ۸۹ ، سال میلادی تولدم ، سال میلادی تولد فیلسوف مورد علاقه م یکی شه.
نمی خوام بکشه به ۹۰ ، که همین امسالی بود ، که انصافاً دوسش داشتم.
نمی خوام به ۹۱ بکشه. نه روزهای ننوشتنم و نه سالهای زندگی.
خوب این دلیل ها کافی نبود؟!
پس بذارید بگم دلم برای بلاگستان و آدم هاش و جریاناتش تنگ شده.
پ.ن: خرابی نتم و امتحانات باعث شد نباشم. امروز اشتراکم به یه شرکت دیگه فعال شد. و حالا من بلاگستانی هم ، هستم.
پ.ن۲ : حرف خیـــــــــــــــــــــلی دارم برای گفتن...گوش هاتون رو می یارید جلو؟!
بلکه از یک حالت به حالت دیگری منتقل می شود
لحظه ی انتقال یکی از لحظات خوشبحتی ست.
پ.ن: نبودنم رو به پای مشکل اتصال به اینترنت بذارید. دلم واقعاً تنگ شده بود برای بلاگستان.
پ.ن2: شوق خوندن کامنت های اولیه مثل/بیشتر از قبل در من هست.
پ.ن3: باید رفت واقعاً باید رفت.
شاید این بود :
"به تو رسیدن"
ولی
"با تو رسیدن" آرزوست.
و بلوغ شاید همین تبدیل "ه" به "ا" باشد.
پ.ن: (به زودی در این قسمت چیزی نوشته خواهد شد....)
ـ نکوهشی نیست بر
آنکه دیشب صلیب بر سینه می کشید و خدایش را با نام عیسی می خواند.
تجسد خدا را یافته بود بر دار.
تو شریک یا سروری برایش رقم زده ای بر منبر ... .
ـ خدا ، و/ل/ی ف.قیه ، روح القدس !!!*
اقانیم سه گانه ی امروز
(اشارتی است از برادر جان ، به جای واژه ی سوم گزینه ی دیگری هم وجود دارد.)
پ.ن: بدم میاد از زن هایی آگاه به بارداریشون ، که روزه می گیرند.
پ.ن۲: بالاخره آپ کردم !
پ.ن۳: یه تغییراتی تو قالب ولاگم ایجاد کردم. چطوره؟
آرامشی که می بخشی از مفنامیک اسید هم بیشتره
اما هر دو مسکن هستید بر این رنج های بی پایان ... .
یه مطبی تو یه ساختمون پزشکانی در خیابان قائم مقام فراهانی بود که سالهای اول دبستان اونجا می رفتم. رابطه ای خیلی صمیمی با خانم منشی مشکی پوش و پرستارهای سپید پوش اونجا داشتم. همه مهربون و دلنشین. خوب از همون اول به چشمشون اومده بودم و هر بار که می رفتم یه کتاب جایزه می گرفتم به خاطر همکاری با خانم دندونپزشک. از هر کدوم از این خانوم های پرستار و البته خانم منشی می پرسیدم اسمتون چیه همه متفق القول می گفتن : فاطمه. وقتی دیدم از هر کی پرسیدم همینو گفته می گفتم مگه می شه واقعاً چیه؟ و اون ها می گفتن فاطمه. بعد ها مامانم گفت اون خانوم پرستاره که صورت تپلی داشت اون واقعاً اسمش فاطمه بود.
د.ن: شباهت زیاد زن ابن حر و همراهنش به خواهران عـرزشی رو تو این قسمت از مختارنامه خیلی خوب حس کردم. با همان گستاخی و بی حیایی به وقت ضرورت و نمک نشناسی و تهمت زنی و توهین کردن . (همون سربازان بی ریشی که در دیالوگ ها عنوان شد) صحنه ی اهانت و حمله به ناموس بی دفاع مختار توسط این زنان ، باعث شد تا حمله به همسر مهندس و گاز فلفل رو به خاطر بیارم.
پ.ن: یه بار باید یه توضیحی در مورد "پ.ن" و "د.ن" و "س.ن" و البته "کلمه ای خاص.ن" بنویسم.
استاد یکی از درس ها که نمی گم چه درسی بود ، سر کلاس اشاره به چیزی کرد که کمتر کسی شنیده. اینکه آیه هایی از فلان صفحه ی قرآن (طبق یه ترجمه) ،که باز هم بهتره اشاره نکنم چه صفحه ای ، حذف شده.
در اون آیات، به شیطان پرداخته شده بود و مضمون صحبت های استاد این بود که در این آیات آمده که شیطان (یعنی همون ابلیس) نظر خوبی روی انسان داره و رابطه ی خوبی با انسان می تونه داشته باشه و یه چیزهای دیگه که خوب یادم نمی یاد. مخصوصاْ یک مضمون خیلی مهم. (جزوه ننوشتم...می نوشتم هم الآن بهش دسترسی نداشتم.)
مشکلم این بود که چرا استاد صفحه ی خاصی رو گفته. رفتم خونه ... قرآن رو باز کردم.. اون صفحه رو آوردم...دیدم بعله همونه. ( مطابق با اون ترجمه بود.) پایین صفحه نوشته بود اون آیات رو ( تو ترجمه ی الهی قمشه ای پاورقی وجود داره.) و باید تحلیل می کردی تا ببینی می خوره این آیات به متن قرآن یانه.
به این نتیجه رسیدم که این آیات واقعاْ حذف شده. به یکی هم گفتم. چند ساعتی گذشت. شب بود که یهو به ذهنم یه آیه از قرآن اومد: " لقد کرمنا بنی آدم" و این تناقض داشت با اون آیات. ۰خصوصاْ با اون مضمون مهمی که گفتم فراموش کردم.)
فهمیدم که این ها یه طرح شیطانی بوده. اصرار داشتم که این نادرسته و ارجاع می دام به اون آیه. مثل خیلی چیزهای دیگه که روی درستی یا نادرسی شون پافشاری می کنم و ستدلال می یارم.
اون شب هم مثل شب های دیگه بیدار بودم. و پای کامپیوتر بودم.
ساعت ۸ رفتم خوابیدم. نزدیک ظهر چشمامو باز کردم . امیدوار بودم تمام اون اتفاقات یه خواب بوده باشه.یکی بالای تحتم صدام کرد.ولی مثل بعضی مواقع که به شیطان و جن فکر می کردم و تو اتاقم تنها بودم جرات نمی کردم برگردم پشتم رو ببینم از وهم اینکه شاید یکی شون اونجا باشه. صدای علی می اومد که پا شو من اومدم. ( برادرم ۲۰ روز بود که مسافرت بود.) و من خیلی خوشحال شدم.
می ترسیدم سرم رو از زیر پتو در بیارم. علی می گفت پاشو دیگه. یادم افتاد که شب علی پشت تلفن گفته بود که یکشنبه می یاد و امروز شنبه بود. مردد شدم. ولی خوب سابقه داشت که برای غافلگیر کردن این طور بگه. نمی دونم باز برنگشتم. که اون صدا دیگه با هویت خودش صحبت کرد. شیطان بود. دیدمش با یه کالبد سیاه رنگ ...بابت قضیه ی آیه ها حرف هایی زد و تهدیدم کرد. پر بودم از حس ترس و دلهره. ولی کوتاه نیومده بودم... .
یهو چشمامو باز کردم. فهمیدم همه ی این ها خواب بود. وقتی بیدار شدم هنوز هم ترس و دلهره داشتم. صدای تق و توق همسایه مون می اومد. این بار برام شیرین شد چون نشونه ای بود از حضور انسان.
پ.ن: من امروز واقعاْ ساعت ۸ خوابیدم. وضعیت اتاقم و تختم موقع خواب دقیقاْ همونی بود که تو خواب می دیدم. و این باعث می شد بیشتر فکر کنم که واقعیه.
پ.ن۲: امروز برای اینکه خوابیدنم رو برگردونم به حالت عادی تصمیم گرفتم نخوابم. ساعت ۸ به بعد بود که دراز کشیدم و خوابم برد. ۱۰ بیدار شدم رفتم تو اتاق خودم خوابیدم تا ۱۲. تو همین فاصله این خواب رو دیدم. ۱ تا ۴ هم دوباره خوابم برد و این بار هم یه خواب دلهره آور دیدم. خواب قبلی ژانر وحشت بود و این یکی تریلر
. که البته آخرش شدیداْ ترسناک شد وقتی اون دختر خوی شیطانی اش کاملاْ ظهور پیدا کرده بود.( می نویسمش ) . حق داشتم که به خودم می گفتم امروز رو نخوابم !
پ.ن۳: این پست رو اگر همون ساعت ۱۲ می نوشتم بهتر می شد. ولی خوب هنوز حس ترس رو داشتم. (امروز تنها بودم.) و گفتم بذار وقتی تنها نبودم.( البته هنوزم تو خونه تنهام)
پیش.ن: رفته بودم یه سرای دیگه...ولی برگشتم...فکر می کنم باید یه بار دیگه به نام خدا بگم. با این مدت مدیدی که نبودم....به هر حال منو ببخشید.
اگه مثل من و خیلی ها، رسمت تو جزوه نوشتن، این باشه که بالای صفحات هر جلسه ، شماره و تاریخش رو بزنی. ممکنه وقتی داری می خونیش (مخصوصاْ موقع امتحانات) ، تاریخ یه جلسه ای تو رو ببره به مرور یه روزی.
نگاه می کنی ببینی دیگه چه جریانی تو اون روز گذشته...جزوه ت رو با لبخند هی ورق می زنی...بحث دعا تو تاریخ فلسفه اسلامی، بحث برهان لم تو منطق قدیم ۲، ... .
اما مهر اون روز خاص ته نوشته های دیگه ای هم می تونه خورده باشه. تو نوشتها ی دوستانت.
اینکه ببینی چه اتفاقاتی تو اون تاریخ افتاده یا نویسنده توی اون روز چه حس و حالی داشته که سبب نوشته ها شده. . دلت می خواد ببینی بهش اون روز چه گذشته. چون اون روز مهم تر شده.یا اینکه می گردی ببینی شباهتی هست بین حس اون روزت با بقیه.
ارسطو از چرخ مادر گفته بود...از دیلینگ دیلینگش که بعد رفتن مادر خوش آهنگترین صدا شد. اینکه دیگه لباس هایش وصله ندارند تا دیگران به عمق مهربانی مادرش پی ببرند.
و چه زیبا هر چیز نشانه ای می شود برای محبت و نشانه ی هرچیز را کسی می شناسد که از جنسش باشد. حس دلتنگی برای مادر...نمی دونم شاید بهتره بگم دلتنگی برای آدمی که دوسش داری فارغ از نسبت خاص.
پدی تو از گریه هات نوشته بودی... چه دل پاک و معصومی داری! حسی که ناشی از این بود و تو این نوشته ت هم پیداست.
رستگار.....دقیقاْ نمی دونم چه حسی پیدا کرده بود که ارجاعمون داد به اثری از مرحوم حسین پناهی :علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند. اما من انگار اون روز با واسطه یه چیزهایی دیدم.
اعتراف و امید به بخشایش به رهایی...
سارا سوال اون روزش این بود :کسی می تونه بگه مشکل کجاست؟ غلبه ی عقل بر احساساتش کاملاْ پیدا بود. یه کار قشنگی هم کرد...ختم قرآن مادرانه.
مارگو سرزنده بود...از اون اتفاق از یک انفجار.روایت هیجانی که بهش غالب شده بود و قبلن مشابهش رو پیش خودش تصور می کرد. در آخر هم معلوم شد باتری های برق اضطراری ترکیدن. این اتفاق برای مارگو و دوستانش افتاد. چیزی که همون روز متوجه شدن دقیقاْ همون چیزی نبوده که فکر می کردن.
مهدی خاتمی از توت نوشته بود. برام خیلی جالب بود چون روز قبلش من خبطی کردم و برخلاف قبل توت دانشگاه رو نشسته خوردم. و باعث شد از نیمه های شب بدنم چیزی رو برای خوردن قبول نکنه. چه سبک بود بدن و روحم آن روز. و قدم زدن در کوی فلسفه !
اما خودم اون روز پستی ننوشتم. مگه می شد... .
می بینی...اون روز خیلی چیزها رخ داد و حس های زیادی پدید اومد. و نقطه ی اشتراکشون، هم زمانی شون بود. یه تاریخ می تونه خیلی چیزها رو به هم گره بزنه.
و اینکه همه ی این ها باعث می شه که تو هی اون تاریخ رو ببینی و اتفاق و حس اون روز برات مرور بشه.
پ.ن: از اون روز نوشتم ...ولی نه چیزی که مهمش کرد.راستی اون روز چی شد؟!
پ.ن۲: ذهنتون جای خاصی نره.
پ.ن۳: بقیه دوستان در اون روز پستی منتشر نکرده بودن. و دلم می خواست طوری بود که از اون ها هم اسم می بردم .
د.ن: ۱۴ تیر وقتی اون خبر خیلی خیلی خوشحال کننده رو شنیدم...با شادی گفتم امروز این طور شد؟! امروز عیده ! تولد امام حسینه !
نمی دونم باورم نمی شد این طوری که می خواستم بشه. چون چیز خیلی خوبیه ...خود خوشبختیه. شیاد بعد ها بگردم ببینم که ۱۴ تیر بقیه چیا نوشتن.
ت.ن: نمی دونم چرا تو این دو سال هیچ وقت تو روز تولد وبلاگم پستی ننوشتم. هشتم تیرماه بود.
ن: قند هم بردار !
من: نه ممنون ! عادت ندارم به شیرینی!
نگاهم می کند. در عمق نگاهم که پیوند خورده به آنچه در ذهن و قلبم می گذرد، معنی جمله را می یابد. و با شکلی که به صورتش می دهد می خواهد ناراحت نباشم از آنچه که پیش آمد و آبستن واقعه ای بود در آینده. به او می گویم از این آبستنی؛ که کودکی ناگوار را در خود دارد. هولناکی آن کودک را برایش پیش بینی می کنم. می گوید نه ! بخواه که فرجامی که تو می خواهی در پی اش باشد. که در خواستن صمیمانه ی تو ، تقدیر رقم زده خواهد شد. و من می دانم که رسم ، رسم دیونیسوس است. هیچ نمی گویم.
6 روز آبستنی ، 6 روز تحمل درد ، تحمل هجر ، 6 روز آبستنی ناخواسته ... بی قراری و رها نشدن ، می گذرد.
چه آسوده (به زعم من) می آید و کودک هولناک را در آغوشم می گذارد. نگاهش می کنم؛ دهشت دیونیسوس را در او می بینم. کودکمان را نگاه می کنم...قرار نبود این گونه باشد. اما هر چه هست نشانی ست از عشق بازی ما. نشانی ست از بودنمان در هم. نشانی ست از اروس ، که پرواز کرد و رفت.
پ.ن: پست آخر است.
لبخند که می زنی
بارور می کنی در من
کودک زندگی را
نگاهت
همان امتداد طلایی تیر اروس است
بر پسوخه ام !
د.ن: گفتم "از قبل" كه منفعلانه "دارد" روي مي دهد.
پ.ن: ديروز يه آقايي با تيشرت سياه كه از پله هاي سالن اون وري دانشكده مي يومد پايين رو ديدم... كسي كه به نظر شكسته مي يومد... يه آن شناختمش...به دوستم با شعف گفتم : نوري زاده ! گفت : آره.
آره نسبت به عكس هاي قبل اون حادثه ها شكسته تر شده بودن.
پ.ن۲: يكي از پررنگ نوشته ها لينك تصوير است.
اون کسی که دستش فلج بود ، نمي تونست معمولي باشه. اون كسي كه با معمولي نبودنش نمي تونست برتر باشه. اون همون كسي بود كه اون شب خواست دستش رو تكون بده...خواست معجزه ي خدا رو تو دستش ببينه. از همون هايي كه جريان داره تو داستان ها. داستان هاي ژانر كليد اسرار.
چند سال پيش تلاش كرد..براي رفع مشكل دستش. از درمان پزشكان و دوره هاي فيزيوتراپي تا دعا و بلكه طلب. بيهوده بود...بيهوده بود براي نتيجه ي دلخواه.
اون كسي كه دستش فلج بود يه هفته قبل تجلي بيهودگي درمان ، از پزشك محبوبش شنيد كه براش ويژه دعا مي كنه. و در جوابش گفته بود كه چون به عدالت خدا ايمان دارم... مي دونم به دليل اينكه تا الآن (...) بيشتر هم كمكم مي كنه.
پزشك گفته بود كه اگر علت تامه حاضر باشه وجود معلول وجوب پيدا مي كنه. وجوب مقدم بر وجوده. پس حالا كه راه هاي درمان رو طي كردي ... بهبوديه دستت واجبه.
اون كسي كه دستش فلج بود ، دقت نكرده بود...
كه به عدل الهي ، ايمان داشت . ...ولي ايمان يه عدل الهي رو با شناخت چگونگی اون خلط كرده بود.
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان ، گفت كه تلاش كردم...اما كسي باور نمي كرد...شايد به اين فكر مي كردن كه مگه مي شه تلاش كرد و درمان نشد... .
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان ، هر روز صحنه هايي رو مي ديد از ناتواني دستش...از اينكه نصفه داره زندگي مي كنه. البته شك داشت به جايگاه فاعل و مفعول در جمله ي قبل.
يه روز نشست تو اتاقش و خواست دستش رو تكون بده. ...اما گفتم كه نشد... . خدا نديده بودش؟!
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان ، معجزه رو خواست به شيوه ي عوام تو تكون خوردن دستش برخلاف جريان مرسوم عليت ببينه.
اما دقت نكرده بود، ...كه از همين اتفاق خلاف جريان عليت ضربه خورده بود.
عليت چيزي كه دلش مي خواست. ...رسم متداولي كه رخدادن هميشگي ش اعتماد رو و آرامش رو در پي اش مي آورد.
براي رهايي به همون چيزي روي آورده بود كه كليتش رو نمي خواست.
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان و خواست معجزه رو به شيوه ي عوام تو تكون خوردن دستش برخلاف جريان مرسوم عليت ببينه ، اين شر رو دوست نداشت. چون مي دونست تلخي روزمره ي اين شر... به قدري ناراحتش مي كنه كه نمي تونه برسه به كمال. كه از همين هم شايد كمتر شه. و اين رو شر مي دونست. آخه اون تو اينجا زندگي مي كرد...جايي كه عقده ها تو زخم زبان ها جاري اند. و همين نمي ذاشت دلش شاد باشه تا بيشتر محبت كنه. تا بيشتر خوب باشه. تلاش مي كرد براي خوبي. ولي جايي مي شد كه تنها مي تونست بدي نكنه و به كمي خوبي اكتفا كنه. كه هر چقدر هم خوب بود... باز هم فكر مي كرد تو حالت بهتر مي تونست بهتر باشه.
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان و خواست معجزه رو به شيوه ي عوام تو تكون خوردن دستش برخلاف جريان مرسوم عليت ببينه و سعي مي كرد انسان باشه ، دقت نكرده بود...
دقت نكرده بود كه عدالت خدا رو به شكل بعضي آدم ها نبينه...اينكه هر كسي با خودش سنجيده مي شه. نه به طور مساوي با بقيه. قرآن رو خودش كامل نخونده بود و شنيده هاش رو تو همون داستان ها البته با ژانر ديگري شنيده بود.
سر كلاس اخلاق در تفكر غرب يا ارسطو ، حرف ارسطو رو در مورد اخلاق نشنيده بود. يا خودش نخونده بود كه اين طور نيست كه معيار مطلقي باشه و همه با اون سنجيده شوند.
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان و خواست معجزه رو به شيوه ي عوام تو تكون خوردن دستش برخلاف جريان مرسوم عليت ببينه و سعي مي كرد انسان باشه ، همين طور داشت كامل تر مي شد.
داشت مرحله به مرحله اين ها رو مي فهميد.
اون كسي كه دستش فلج بود و تلاش كرده بود براي درمان و خواست معجزه رو به شيوه ي عوام تو تكون خوردن دستش برخلاف جريان مرسوم عليت ببينه و سعي مي كرد انسان باشه و همين طور داشت كامل تر مي شد. معجزه ي خدا رو ديد. در همين فهميدنش. كه فهم ، عمل عقله و معجزه ي خدا. كه امانت خدا بود بر انسان. و ارزش هر انساني به عقلاني بودنش است.
يه سوال مهم در راستاي پست.ن: خواست خدا علت تامه ست يا بخشي از علت تامه؟
پ.ن: من دو تا دستام سالمند و با هر دو كار ميكنم. از اين جهت تعميم داده نشم به اين نوشته.
پ.ن۲: اون حرفي كه پزشك در مورد وجوب و وجود زد. حرف بهترين معلم دوران دانش آموزيم بود به من زماني كه براي يك كاري استرس داشتم. و سخن بسار درستي ست.
پ.ن۳: نسخه ي اوليه ست و ويرايش صورت نگرفته.
د.ن: يه اتفاق هايي در درونم داره رخ مي ده. به صورت منفعلانه !
دلم می خواد وقتی نفس می کشم
گوش هام...
همون که مهمترین حس براي منه ،
همزمان صدای نفس های تو رو بشنوه
که می ره و میاد
دلم می خواد همون جا
کنار تو
بایستم
تو تندباد حادثه ها
آروم
کنارت
دلم می خواد
.........دلم می خواد.
وقتی کنارت باشم
دیگه چشم هیچ دیوی منو نمی ترسونه
منو به گریه نمی ندازه.
چه کودکانه بشن رفتار های من
چقدر سطحی بشن قشنگی های دیگه
چقدر روون بشه کلام من
برای گفتن احساس
اون لحظه مصداقی باشم برای راضیهْ مرضیه توی اون آیه
وقتی داخل دالان بهشت خدا شده بشم تو همین دنیا
دستام تو رو لمس کنه
چشمام حضوره تو رو ببینه
گوش هام نفس های تو رو بشنوه
بوی عطر تو رو هر لحظه استشمام کنم
اون موقع طعم خوشبختی رو می چشم.
پ.ن: اگر خوشبختی هم بیاد ، دیگه من نایی برای همراهی با اون ندارم.
پ.ن۲: امروز دلم یه چیزی رو خواست..علتش رو نیم دونم ولی به بودن این حس واقف شدم.
پ.ن۳: آدرس اینجا شاید عوض شه.اگر این طور شه پست بعدی آخرین پست خواهد بود.
آدم، آدم بود.
و حوا، حوا.
حوا ... آدم نبود.
در همین نبودن بود،كه بود.
آري
حوا، حوا بود.
و آدم، آدم.
اصل .ن: من امروز یه چیزی رو فهمیدم. یعنی محرکی رو کشف کردم که گم نبود. فقط من نفهمیده بودم که اون باعث نوشته های من در یک دوره ای بود که من مستمراً و واقعاْ می نوشتم.و وقتي برام اون علت به دلايل واهي كمرنگ شد، ديگه واقعاً ننوشتم. ...پس اينجا ... .
اصل.ن۲: امروز هم رو ابرهام و هم زیر خاکستر. ولی من دلیل حس اول رو با هیچ چیز دیگه ای عوض نمی کنم.
پ.ن: "بودن" در بخش اول صرفاً به گذشته بر نمي گرده.
پ.ن۲: فرق مولای عدالت بار دیگر چاک خورد/خطبه های آتشین متروک ماند و خاک خورد... شنيديد سراب رو؟
يهو متوجه شدم كه استاد داره دنبال يه نفر تو کلاس می گرده . احساس کردم اون شخص منم خودمو کوچولو پشت مائده قایم کردم بعد که سرش چرخید سمتم اومدم بالاتر و لبخند زد و گفت : این استاد دیر اومدن های معمولیه. و کلی خندیدیم.
جریان از این قرار بود که همایش یکی از درس ها (تو کنکور) استاد مربوطه ی عزیز در وقت استراحت کوتاه، برای یکی از بچه ها که از دیر اومدنش متاسف بود می گفت که استادهای مختلفی در دیر اومدن داریم. (مدل های دیگه ش رو دقیق یادم نیست. از اونجایی که خواست از من اسم ببره متوجه موضوع شدم.)
از سر دلتنگی برای اون استاد، می خوام این جریان های دیر اومدنم سر کلاس ایشون رو بگم.
یه روز که مثل بیشتر مواقع سر کلاسشون دیر رسیدم (شنبه ساعت ۸ فکر کن ! با اون مسافت و ترافــــــــــيک!) ، چون جا نبود ، مجبور شدم برم ردیف آخر کلاس که سه تا نیمکت به هم چسبیده بودن بشینم که البته برای نشستن باید از نیمکت جلویی به عنوان پله استفاده می کردی و طی عملیات محیر العقولی می رفتی می شستی. استاد که دید باید از رو میز برم از روی شرم و حیاش (که یه بار سر یکی از بچه های دیگه این صفت رو بابت این کارش به کار برد.) ، روش رو برگردوند سمت تخته و من که اولش روم نمی شد با خیال راحت عمل رو انجام دادم. وقتی برگشتن گفتن: ببین یه کاری کن شما که دیر می یای (اینجا من تو دلم گفتم احتمالاْ می خواد بگه دیگه نیا... آماده بودم پاشم برم بیرون...) ادامه داد: می خوای از این به بعد یه دونه از این نیزه ها بیار پرش با نیزه برو اون ور میز... .
یادمه بعد امتحانات پیش دانشگاهی سه جلسه (یا شایدم بعد این مدت ۲ جلسه بوده) به دلیل خوابی که دیده بودم و بعضی مواردش تو واقعیت اتفاق افتاده بود نرفتم سر کلاس. این طور بگم که تو خواب یکی از دوستانم یعنی همین مائده که یه روز دیگه کلاس داشت سر کلاس ما اومد. و من باز هم دیر رسیدم و نهایتاْ تو خواب استاد عذرم رو خواست. تو عالم واقع مائده گفت که می خواد این کلاس رو با ما شرکت کنه. (روز خودشون رو نمی تونست بره) این یه مورد. دیر هم رسیدم سر کلاس.. دو مورد دیگه ترسیدم برم تو. البته کلاْ روم نمی شد. آخرین بار وقتی خواستم برم سر کلاس بعدی . در راهرو رو که باز کردم همون لحظه با استاد مواجه شدم و حس کردم ناراحت شده. (فهمید بودم و نرفتم تو).
جلسه ی بعد وقتی دیر رسیدم . استادمون که سرش پایین بود با يه حالت خاصي كه انگار دلخور بود گفت: دلمون برای دیر اومدناتون تنگ شد... البته اصلاْ نمی یومدید که بخواین دیر بیاین... و من متوجه شدم بله به اون روز بر می گرده و اینکه استاد حقیقتاً حواسش هست.
يه روز رفتم تو ديدم يهو خنيد گفتن: داشتم مي گفتم الآن اين مياد دستش رو اين جوري(به حالت اجازه) مي گيره و (چهره ش رو هم مثل من مظلوم كرد) مي ياد تو . كه من رفته بودم تو.
خوب گفتم كه فقط خاطره هاي دير كردن هام رو مي گم وگرنه خاطره هاي ديگه خيلي دل انگيز بودن.
خيلي كه مي گم يعني واقعاً خيلي.
من چون ميون سال تغيير رشته داده بودم كتاب سومم با بقيه ي بچه هاي كلاس فرق مي كرد. جلسه ي آخر سال سوم اون ها رو كار مي كرد به اضافه ي تست هايي كه البته به همه مون مربوط مي شد. براي همين به من گفتن ساعت ۹ بيا كه بعدش تست ها رو كار كنيم.
خوب من نه و بيست و پنج دقيقه رسيدم. وقتي رقتم تو استاد با لبخند گفت :بـــــــــــــــــــه ! خوب حالا اين ۵ دقيقه رو هم بيا بشين .
من نگاه كردم ديدم كتاب سال سوم رو ميزه. گفتم خوب استاد شما كه هنوز تست ها رو شروع نكرده بوديد.
(يعني دير اومدنم عيبي نداره) كه استاد گفت : خوب وايساديم تا شما بياين بعد ديگه.![]()
منم فكر كردم داره شوخي مي كنه (آخه من يه نفر بودم و اينكه جلسه آخر بود و تست ها مونده بود.) باورم نشد و گفتم :اوخــــي !
ديدم استاد همين طور موند.
فهميدم سوتي دادم و ظاهراً استاد بيچاره جدي گفته. از بچه ها پرسيدم گفتن آره بابا گفته تا تو بياي شروع نكنيم. و من باز هم شرمنده شدم.
و البته يه جبراني براي تست ها يادمه قرار داده شد.
روز همايش استاد مطرح كرد كه آثار شاعراي ايراني با غم شروع مي شه. بيت هايي رو مي خوندن از شاعراي بزرگ. از مثنوي و شروعش كه هجران ني بود. و ... كه رسيد به اين بيت از حافظ : اي درد تو هم درمان در بستر بيماري/ وي ياد تو هم مونس در گوشه ي تنهايي . بعد پرسيدن اين مال كدوم شعر بود؟ بلافاصله گفتم : اي پادشه خوبان داد ... كه استاد خوشش اومد (بخونيد كيف كرد) و گفت: دوستان اهل فنن و .. معلومه كه اون موقع هايي كه دير مي يومدي مي رفتي ميخونه و ... .
هيچ وقت تو شوخي كم نمي آورد.
بديهي ست كه درسم خوب بود وخيلي ازم تو اون درس مطمئن بودن و برام نمره ي كامل رو پيش بيني كرده بودن.
دلم مي خواست خيلي بيشتر از اين ها مي نوشتم ولي خوب نمي شه... اول اينكه اينجا جاش نيست دوم اينكه زياد مي شد و مجبور بودم ذيل يك مقوله بيارم. دلم مي خواست مي گفتم چقدر دلم براشون تنگ شده براي همه ي معلم هاي خوبم. البته اين معلم نفر دوم ليست دو نفره ي بهترين معلم هاي دوران دانش آموزي م قرار مي گيره. دوست داشتم بگم.. از چيرهايي كه برامون گفت. از چيرهايي كه بهم ياد داد... از حرف هايي كه براي من گفت. از همه از انسانيتش . آخ كه گفتن همين هم اينجا سخته.
پ.ن ۱: امروز وقتي از خيابون رد مي شدم يه ماشين با بوق زدن هاش باعث شد حواسم پرت شه و سرعتش رو هم بيشتر كرد نزديك بود زيرم بگيره. يه آقايي اونجا بود و ديدم يه چيزي به مادرم داره مي گه (عقب تر بودن) به من كه رسيدن اون آقا گفتن مواظب باش خواهر منو پارسال اون ور خيابون همين طوري بهش زدن . كشته شد و راننده در رفت. همين يه خواهر رو داشتم... . و من متاسف شدم براي اينكه باعث شدم اون آدم اون خاطره ي تلخ رو با اون وضع دوباره به ياد بياره.
پ.ن ۲: یکشنبه / و شنبه تو ذهنم این تصور می اومد که فلان دوست خواننده و آهنگساز پدرم رو که خیلی وقته ندیدمش اگه تو دانشگاه دیدمش برم و جلو و بگم من فلانی هستما... حالا بزرگ شدم...(آخه وقتی من بچه بودم ایشون منو خیلی دوست داشته و می شونده رو پاش و ...) که دوشنبه تو محوطه ی جلوی دانشکده دوستم یهو گفت فلانی... منم کپ کرده بودم بابت اینکه چقدر زود واقعیتی که تصورش تو ذهنم اومده بود پیش اومد... تو همون حال موندمو نرفتم جلو.![]()
پ.ن۳: مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو / جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
پ.ن۴: یه حالی داشتم دیروز (دوشنبه) از سر یک واقعه. از اون هایی که در شنیدنش می گن " حالــــــتو خریدارم." ![]()
پ.ن۵: عنوان پست، از سری مشتقات پیام "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن"ه. البته این طور هم می تونستم بگم که دیر کردن بهتر از ... که دیگه این حیامون...![]()
حالا نمی دونم این جمله تا چه حدی درسته.
ولی خوب... .
بعداْ نوشت: یکی از دوستان لطفی کرده اند و در تکمیل پست قبل پستی رو نوشته اند که مطلب واقعاْ جالبیه.
براي آغاز:نمي دانم اين نوشته را تا آخر ادامه مي دهم يا نه. ولي چيزي كه هست اين است كه بعد چندي دارم مي نويسم ، فارغ از انتشار يا عدم انتشارش. چيزي شبيه بيشتر روزهايي كه از دو سه سال پيش داشتم، در اين روزهاي وبلاگي جاري بود. برزخ گونه اي بين عمل و ذهن. بين من و زمان. بهتر بگويم بين من در زماني خاص و زمان. و اينجا بين من نويسنده اين وبلاگ در زمان خاص و زمان. يا بهتر كه به جاي زمان معطوف بگويم حركت. حركت طبيعت و من اين ميان مبهوت اتفاقي كه افتاد و بعد از آن درمانده ي تاثيرات . حركت و بود حركت و من هم با آن پيش مي رفتم ولي هر چه بود حركت طبيعت بود. و به اجبار مرا هم با خود مي برد . برزخ آنجا بود ميان بهت و حركت.
از حركت بازايستادم. روي زانوانم نشستم ، خيره به زمين كه نزديكش حس مي كردم. حيران حركت محيط بودم ، تنها ايستاده بودم در دل حركت. تنها بودم... .
ترجيح مي دهم ادامه اش را نگويم ولي شباهتي داشت به اين روزها. ذهنم پر بود از گفتن ولي نوشته نمي شد. و زمان مي رفت و اينجا هم بدون حركتي از خود با حركت پيش مي رفت.
گفتن،
جان كندن است!
و شنيدن،
جان پروردن!
ش ،۳۰۳
(هنوز هم شك هست در انتشار.اين ها مقدمه بود. ديگر توضيح نمي دهم كه مي خواستم از ۹۰ و پيش بيني هايم از آن بگويم. از دهه ي ۸۰ و پيش آمدهايش. )
چيزي كه اينجا مي خوام بگم در مورد يه جمله ست كه شايد از بعضي ها شنيده باشيد. " همه مشكل دارند."
جمله اي كه به دو دليل بيان مي شه تسلي دادن به فرد مغموم يا بازداشتن مغموم ياد شدن از ادامه ي حرف زدن كه احتمالاً حوصله ي شنونده از آن سر رفته.
در مورد فرد مغموم سه حالت داره.
احتمالاً تاثير مثبت موقت داره روي كسي كه فكر كرده خدا يا هستي بين اون و ديگران از اين لحاظ تبعيض قائل شده.
حالت دوم فردي كه خود را با ديگران مقايسه نكرده . واقعاً چنين مقايسه اي اساساً علطه چرا كه هر كسي در حد خودش رنج داره. در حد فهمش. فهم بالاتر رنج بالاتر.
اين جمله چنين آدمي رو شاد نمي كنه. يادآوري اينكه آدم هاي ديگه هم بدبختي دارن چه سودي براي من داره كه من رو تسكين بده. كه بگم خوب براي همه همين طوره.
حالت سوم رو در يك مثال توضيح مي دم. يادمه اون زماني كه بر من بد گذشت و همون طور كه گفتم روي زانو نشستم. ياد آوري رنج هاي آدم هاي خوبي كه مي شناختم بيشتر ناراحتم مي كردم. بيشتر زخمه مي زد. وقتي در اون جريانات شنيدم كه براي يكي از آشناهام زندگي اون طور گذشت درد خودم هم بيشتر مي شد.
حالا واقعاً گفتن اين جمله خوبه؟ شايد زماني خوب باشه كه بگي خودم رنج كشيدم ولي ايستادم اين طور ايستادم اين لحظه هاي ناب رو درش تجربه كردم. هر چند باز هم اين دل آدم رو به درد آورده و مياره. وقتي يكي از رنج هاش مي گفت وقتي مي ديدي موهاش زيادي سفيده. دردهاي خودت گم مي شد شايد ولي درد اون آدم هم بر قلبت اضافه مي شد. وقتي يه نفر درد و انسانيت و عقل رو مي شناسه ديگه بين درد خودش و ديگري فرقي نيست. البته اگر از جنس اعلاش باشه با همون دو عنصري كه گفتم .
پ.ن: چندي پيش تو ذهنم بود كه يه مدت زياد نيام و با يه اسم جديد برگردم. دومي محتمله.
پ.ن۲: پ.ن چيز خيلي خوبيه. يه بار بايد درموردش يه پست بنويسم نمي دونم خود اون پست پ.ن داره يا نه. البته مي دونم.
پ.ن۳:اين پست رو بذاريد به حساب دوران نقاهت . البته بيشتر مقدمه رو. بد روزهايي بود.
پ.ن۴: يه جوري ام.
دو شب پيش اين عنوان رو در وبلاگ يكي از هنرمندان بزرگمون خوندم. گفتم چه عبارت زيباييه. اون شخص دوست داشتني در مورد مادرشون نوشته بودن و من ذهنم رفت سمت پدر. مرگ يك پدر. فكر نمي كردم به اين زودي از اين عبارت استفاده كنم.
اتفاق
افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-می افتد
افتاد
آنسان که مرگ- آن اتفاق سرد- می افتد
اما
او سبز بود وگرم که
افتاد
دكتر قيصر امين پور
ايام عيده و روال معمول اينه كه هر كسي پيش خانواده ش باشه. پيش پدر و مادر و فرزندان. امسال نبودند. پدر سراغش را مي گرفت: "میرحسین هاردادی؟ نیه گلمیر؟"و پدر در انتظار آمدن پسر جان سپرد. خدايش بيامرزد. انا لله و انا الیه راجعون
تسليت صميمانه
سارای عزیز من رو به یک بازی دعوت کرده. یه بازی که درش باید سه تا از لذت های پیش پا افتاده زندگی م رو نام ببرم. خوب من پیش از این در نوشته ای در خرداد ماه ، لذت های جاری در زندگی م را نام بردم. جالبه که دلم می خواست دوباره اون پست خونده بشه.
اما یه لذت دیگه ای که می خوام به اون فهرست اضافه کنم :
من از تكرار حركت هاي آدم هايي كه دوسشون دارم لذت مي برم. و خوب خودم دست به اين تكرار مي زنم.
M.ن۱: دوست واقعي دوستيه كه بشه بهش گفت پدر سگ (البته بي منظور) . وقتي دوست واقعي هستي كه دوستت بهت بگه به داداشت سلام برسون ... . و همين ها وقتي دوستان واقعي هستند كه به اعتقادات هم به شخصيت هم احترام بذارن.
M.ن۲: عاشق كسيه كه حتي وقتي نگات رو ازش برگردوني بازم نگات كنه.
پ.ن: شنيدين حكايت كسي رو كه تو يه شرايطي يه فرشته بهش مي گه مي توني يه آرزو كني تا برآوردش كنم. ولي بدون هر چي آرزو كني همسايه ت دو برابرش رو مي گيره. و اون هم آرزو مي كنه كه يه چشمش كور شه. يه نفر مصداق اين آدمه و من جای اون همسایه. آدم می مونه واقعاً.
بعداً .ن: نمي خواستم باور كنم كه اين دم عيدي مريض شدم. اونم به صورت كاملاً ناجوانمردانه. هر چند من عادت كردم به این و... .
تشکر ویژه از مرضیه وحید دستجردی
تشکر ویژه از وزارت بهداشت
از نظام پزشکی
از حکومت به دلیل تحقق روز افزون آرمان های اسلامی
نمی دانم آزمون دستیاری پزشکی سال 88 را به خاطر می آورید یا نه. آنجا که وزیر ویترینی طبق سبک رییس اش به جای آنکه تلاش کند آزمونی سالم برگزار شود ، دست به حرکتی نمایشی زد و به یکباره آزمونی را که خود سوالاتش را فروخته بودند ، ملغی اعلام کرد.
این زن پزشک خود باید بداند که تا چه اندازه این آزمون حساس است و کسی که با تلاش خود این آزمون را به خوبی پشت سر می گذارد با ملغی شدن آن احتمال اینکه دوباره موفق گردد تا چه اندازه کم است.
به هر ترتیب آزمونی نو گرفته شد. اما این بار در پی تلاش برای تحقق بیزینس میلیاردی مسوولان پزشکی کشور ، تجارتشان گونه ای جدید به خود گرفت و این بار به جای سوالات رتبه ها فروخته شدند.
طوری که حدود یک ماه طول کشید تا نمرات مشخص شود. (نمرات کنکور سراسری هم همین مقدار طول می کشد ولی این آزمون برخلاف کنکور سراسری گروه بندی های مختلف ندارد و به جای یک میلیون نفر ، 15 هزار نفر در آن شرکت می کنند.)
این آزمون 36 سوال غلط داشت. طبق استاندارد جهانی چناچه آزمونی بیش از 9 غلط داشته باشد ملغی ست. ولی متولیان امور تنها تعداد کمی را پذیرفتن (زیر 9 سوال). حتی یکی از داوطلبان طی ایمیلی از نویسنده ی یکی از رفرنس ها درستی 4سوال داده شده ی آن قسمت را مود پرسش قرار داده بود که آن پزشک صحت سوالات را رد کرده بود.
اما امسال
دانشگاه ایران بدون هیچ گونه مذاکره با هیات امنایش منحل شد. دانشگاهی که در بیشتر رشته های تخصصی از دانشگاه علوم پزشکی تهران به ریاست محمد باقر لاریجانی پیشی گرفته بود.
طرح تخصص پزشکان از 2 سال به یکباره به 8 سال افزایش پیدا کرد.
آزمون دستیاری با داشتن 10 سوال غلط برگزار شد. که 6 سوال را پذیرفتد (البته طی دو مرحله که در مرحله ی اول تصحیح پاسخ ها پاسخ یکی از سوالات را که در ابتدا درست درج شده بود اشتباه درج کردند.)
قرار بود نمرات نیمه ی دوم فروردین ماه بیاید. که ناگهان امروز نمرات روی سایتشان آمد و تنها 3 روز فرصت است برای تعیین رشته. تصور کنید چند نفر به مسافرت رفته اند.و بی اطلاع هستند.
جالب تر اینجاست که ۱۰۴ نفر اعلام شده به ترتیب رتبه نمی باشند. نمرات آنها مشخص نیست و اسامی شان به ترتیب حروف الفباست که اگر کسی آنها را می شناسد و نمره شان را می داند نتواند با نمره ی خود مقایسه کند چون بدون دانستن رتبه امکان پذیر نیست.
به باد بیاوریم رنبه یک رزیدنتی چند سال گذشته را که انتخاب اول خود (رادیولوژی شیراز) را قبول نشد. و با طرح شکایت سرانجام به آنجا راه پیدا کرد و در اعتراض به یک نفر که ناحق آنجا قبول شده بود این پاسخ رییس دانشگاه را شنید که اگر کسی جاش اینجا نیست اون شمایید.
خانم وزیر اینجا از طرف تمامی داوطلبان واقعی. داوطلبانی که روز و شب درس خواندند و برخی از آنها حتی دور از زن و بچه هایشان بودند. از طرف آنانی که این یک سال را به دلیل فرصت کافی برای کار کردن نداشتن ، در خرج زندگی لنگ زدند.
از طرف همه ی کسانی که رتبه هایشان فروخته شد و از رتبه ی 1 و 2 رقمی به 3 رقمی تنزل پیدا کردند. از طرف کسانی که تقلب را بار دیگر به فجیع ترین شکل نظاره کردند.
از شما متشکریم !
باشد که باز هم در راه تحقق آرمان های اسلامی در راه تحقق عدالت ثابت قدم تر باشید.
پ.ن: ویرایست دوم است.
نمی دونم فیلم 127 ساعت دنی بویل رو دیدید یا نه. ماجرای واقعی گیر افتادن آرون در جریان کوهنوردی. که مجبور به قطع کردن دستش می شه. فیلم من رو یاد پیرمرد و دریای همینگوی می ندازه. تلاش برای رساندن شکار به مقصد. و اینجا برای ادامه ی زندگی.نقش آرون رو جیمز فرانکو دوست داشتنی بازی می کنه. (البته باز هم بود.)
اما بحث اصلی من چیز دیگری ست. وقتی آرون می افته و تخت سنگ رو دستش قرار می گیره. اولش معمولی تلاش می کنه. در ادامه جدیت موضوع رو بیشتر درک می کنه. خیلی زور می زنه. نهایتاْ واژه ی please . خواهش مي كنم!
من يكي موقعيت مشابه اين رو داشتم. البته نه به لحاظ مكاني. بلكه از نظر دچار شدن به يك استيصال. احتمالاً از شما هم كسي موقعيت مشابه اين رو داشته. كه در ادامه پاسخ هاي شبيه به همي رو كه مي ديم خواهم گفت.
وقتيplease مي گي به اون تخته سنگ. وقتي هيچ اتفاقي نمي افته. وقتي از خدا انتظار معجزه داري. دستي از غيب تخته سنگ رو بزنه كنار. تو موقعيت هاي مشابه من همچين چيزي نديدم. و همين طور در اين فيلم دست غيبي مرئي نمي شه تا دست آرون رو نجات بده . تا خود آرون رو نجات بده.
شايد داستان اون كوهنوردي كه در يك متري زمين يخ زده بود در ذهنتون بياد. داستاني كه پيامش فقط مهمه و واقعيت داره. نه سير داستان. تخیلی ست برای پیامی که واقعیه.
بر حسب همين داستان ها و اگر احتمالاً سريال كليد اسرار و مشابه ش رو ديده باشي انتظار داري خدا معجزه هاش رو در غالب همون دست غيب يا در شكل خيلي بالاترش يك فرشته به تو نشون بده. خيلي راحت مشكل از راهي جز عليت معمول حل بشه. ولي مي بيني كه اين طور نمي شه.
بگذريم از پاسخ هاي ذهنت به اين نشدنه. مثلاً يعني من لايق نبودم؟
از اين چيزها كه مي گذريم. اينجاست كه از عقلت و امكاناتت استفاده مي كني. و عقل تلاشش رو مي كنه براي نجات دادنت. ارزيابي موقعيت و به كار گيري امكانات و... رهايي.
دستي از غيب نيومد تا عليت معمول رو بر هم بزنه. هر چه كه هست عقلته و اميدت. شايد به نظر بياد كه معجزه اي صورت نگرفت. خدا كمكي نكرد. البته مي تونه اين طور باشه. ولي اگر معجزه اي هست اون تويي. تويي كه بحران رو حل مي كني. اگر كمكي از جانب خداست. اون عقلته كه از آغاز در تو به وديعه گذاشته شده. اگر ارزشي وجود داره اون تويي. كه همه چيز براي توست. و تو براي بهترين فردي.
تويي كه با استفاده از عقل و اميدت تلاش مي كني و به رهايي مي رسي. اين وسط يه چيزهايي رو هم شايد از دست بدي. ولي در زمان مشكل دچار ركود نمي شي. نمي ايستي براي حل مشكل توسط مجردات. و اين انسان ارزشمنده. بزاي خودش براي من براي همه ... براي خدا.
انسان معجزه ست و عقل و اميد بال هاي الهي براي زندگي.
جایی از فیلم آرون عبارت زیبایی رو بعد مرور جریان زندگی ش می گه. اینکه این تخته سنگ در تمام روزهایی که گذروندی اینجا منتظرت بوده. و من چقدر جمله و نیز ادای اون رو دوست داشتم. ضرورت و طرح پیشین جهان. خود این جمله گویاست!
پ.ن: (این پست رو با پ.ن ۲ روز ۱۳ام نوشته شده بود یه کم تغییر می خواست.)
پ.ن۲: اين پ.ن رو مي خواستم شنبه بنويسم. بعد از ديدن فيلم سخنراني پادشاه. فيلم دوست داشتني تام هوپر. مي خواستم بنويسم كه :دوست دارم کالین فرث اسكار نقش اول مرد رو بگيره.كه حقيقتاً لياقتش رو داره. از كالين فرث فيلم زياد ديده بودم. و خوشم مي يومد ازش. ولي وقتي ديدم خبر خاصي ازش نيست. گفتم شايد من فقط از چهره ش خوشم اومده. و در مورد اينكه بازيگر خوبيه اشتباه كردم. كه البته مورد دوم رو نپيذرفتم ولي مورد اول رو مي شه گفت آره. دوشنبه اين فيلم ۴ جايزه اصلي رو برد. از جمله بهترين بازيگر نقش اول مرد.(در اين مورد خواهم نوشت.)
د.ن: عزیز دلمون خونه شونه!![]()
آدم هر چقدر هم که عقلش برسه و جلوتر از سنش بره باز هم یه سری مسائل رو در سن خاص خودش درک می کنه.از جمله ی این مسائل نحوه ی به دنیا آمدن یک بچه ست.
یادمه سوم راهنمایی بودم و کتاب امیل (آموزش و پرورش) ژان ژاک روسو رو می خوندم. خیلی راحت پیش می رفتم تا اینکه رسیدم به بخشی که مربوط به چگونگی به دنیا اومدن بود.
تو یک پرسش و پاسخ،خانمی مطرح می کرد كه پسر من يك سنگ ادرار رو به سختي دفع كرده بود و وقتي اين سوال رو پرسيد من ارجاعش دادم به دفع سنگ ادرارش و گفتم مثل همونه.
من دو دفعه خوندم اين مطلب رو و نگرفتم يعني چي. ربطش رو نمي فهميديم. در توضيح بگم كه من به دنيا آوردن بچه رو مساوي سزارين مي دونستم. نه به شكل رابطه ي حقيقيش كه عام و خاصه. خرده نگيريد به من كه به نظرم اين برداشت طبيعي تر بود براي ذهنم. من با جراحي آشناتر بودم و اينكه واقعاً از كجا بايد مي فهميدم بچه به اون حجم ... اي بابا.
خلاصه كتاب رو مي بردم جلو چشمم و مي گفتم آخه يعني چي . چرا ربطش برام معلوم نيست.فكرم رو مشغول كرده بود. ربطش رو نمي دونستم ولي بعيد مي دونستم كه اشتباه گفته باشه. خوب ... مرور زمان حلش كرد.
يه فيلمي نشون مي داد كه درش يه خانومي تو راه (جنگل) بچه ش رو به دنيا مي آورد.(اون موقع دبستاني بودم، ديگه حساب كنيد) منم معترضانه گفتم : وا.. چجوري بچه ش رو به دنيا آورد. كسي نبود شكمش رو ببره. كسي هم در جواب ما چيزي نگفت. منم ديگه پي اش رو نگرفتم چون رابطه ي علت معلولي تو فيلم ها بعضاً رعايت نمي شه.
تو كتاب اميل،روسو مي گفت كه بچه هايي كه در روستا زندگي مي كنند راحت تر از بچه هاي شهر اين مساله رو درك مي كنند. به دليل اينكه به دنيا اومدن گاو و گوسفندها و ... رو مي بينند.
خوب معمولاً هر كي بچه دار مي شد مي گفت(ند) خدا داده و هر كي هم نمي شد مي گفت(ند) خدا هنوز بچه (بهشون) نداده.
خوب براي من بچه دبستاني هم كه راه ديگه اي وجود نداشت. منم تو ذهنم اين طوري جا افتاده بود كه وقتي مردم عقد مي كنند از اون زمان به بعد خدا تو يه زمان خاصي بهشون بچه مي ده يا شايدم نده. كل فاعليت رو گذاشته بودم به حساب خدا. البته در اينجا بگم كه ذهنم رو اين مساله مانور نمي داد سياره ها و قمرهاشون برام جذاب تر بودن تا اين ها.
سريال پلاك ۱۴ مهران مديري رو يادتونه؟ زمان پخشش من ۱۰ سالم بود . يه قسمت فراز و شبنم عنوان مي كنند كه مي خوان بچه دار شن. منم مي گفتم مگه مي شه بايد خدا بهشون بده. مگه دست ايناست. (اين بار اعتراضم شديدتر بود.)
پ.ن: يكي از چندين فوايد دانشجويي نسبت به دانش آموزي اينه كه اين ايام رو خونه اي . نه تو مدرسه و همراه يه سري بچه ي جوگير.
از نیمه شب که می گذره دیگه مهلت من برای خوابیدن تموم می شه،بخشي از من وجودي م از تو لاكش درمياد و بر تمام هستي من سيطره پيدا مي كنه. نفــــس مي كشه. اين بخش من با تنهايي اخت گرفته. با سكوتـــــ ، خيال ، تاريكی، نیمه شب... .
میل به بیدار موندن ، این یکی از خصایص منه. دلم نمی یاد بخوابم . طوری بازیگوشی می کنه این بخش وجودیم که گویی بخش عاقل ترم آرومش می کنه تابخوابه. تا دست از وسایل تکنولوژی که آخرین همراهم تا رختخواب موبایله، برداره. و آرومِ آروم بخوابيم.
روز كه بيدارم و شب هم تو اين فكر كه تازه شب شروع شده. طوري ميل به بيدار موندن دارم كه انگار آخرين شب بوده.
نيمه شب با تمام زيبايي هاش شروع مي شه. بخشي از روز كه آرامش رو در دل خودش داره. درسته كه خورشيد نيست ... نور نيست. ولي با همين نبودن ها هم وجه پوزيتيويستي داره. شب و تاريكي هم از وجود بهره مندند.
همون طور كه پيش از اين اشاره كرده بودم رابين ويليامز تو فيلم بي خوابي به آل پاچينو كه دچار بي خوابيه مي گه الآن زمانيه كه براي ديروز خيلي ديره و براي فردا خيلي زود.
بعضاً دلم مي خواد به دوستم زنگ بزن يا كاري دارم بايد بهش پيام بده ولي ... دقيقاً نمي دونم از كدوم طرف بهش نگاه كنم.
براي تماس گرفتن با دوستم زوده يا اينكه براي اين كار ديگه خيلي ديره. (البته در حالت كلي، نه در مورد كار خاصي كه بايد اون روز انجام مي شد.)
اين ساعت معمولاً همه خوابن. و تنهايي حس غريبيه كه داري. يه تنهايي موقت . حتي تو دنياي مجازي هم همين طوره. (من معمولاً تو اين ساعت ها قالب وبلاگ امتحان مي كنم.البته نه فقط به اين دليل)
پ.ن:اين مطالب رو ديشب نوشتم . ساعت ۷ بود كه خوابيدم... تو نور روز...مثل مردن! با خودم مي گفتم نخوابم تا شب و با اين كار خوابم رو تنظيم كنم. ولي ... دلم هواي خوابيدن كرده بود.
واي بعد خستگي يه روز، تو روشنايي سپيده دم به خواب بري. تصورش ذهنم رو مي بره به انساني كه در كنار فرشته ي نگهبانشه (از همونايي كه كنار آدم اند) انگار مي خوابي و اون حواسش بهته.
و سيارات به دور قمرهايشان بگردند.
روزی که جاذبه هیچ سیبی را به زمین نکشد.
روزی که جمع عددهای كوانتومی یک ذره در یك سیستم منزوی،تغییر کند
(روزی که حاصل کار مشترک جانی دپ و تیم برتون فیلم خوبی نباشد.)
شايد آن روز
دستان تو در دستان من قرار گيرد
تا صبح فرداي ابديت !
و من به انتظار آن روز ايستاده ام
excuse.ن: معذرت بابت تاخیر در بازگشتم.
cinema.ن:اين مدت (يعني تعطيلات بين دو ترم) رو بيشتر به فيلم و سينما اختصاص دادم. مرور فيلم هايي كه ازشون لذت برده بودم. فكر مي كنم از بوي خوش يك زن شروع كردم. از سرهنگ فرانك اسليد تا لفتي در فيلم داني براسكو . نمي شد رفت سراغ جان ميلتون چون هر چه گشتم وكيل مدافع شيطان رو پيدا نكردم. با ديدن داني براسكو زدم تو فاز جاني دپ . سوييني تاد (محشر مشتركش با تيم برتون) و كاپيتان جك اسپارو در دزدان دريايي كاراييب ۲ ، صندوقچه ي مرد مرده. آليس در سرزمين عجايبم هم نمي دونم كجاست.
كنت مونته كريستو رو هم اين وسط ديدم و چند تا انيميشن.
از ايراني ها هم تماشاي دوباره ي وقتي همه خوابيم و سگ كشي رو هم براي بار اول ديدم. به غير اين دوتا، فيلم مرگ يزدگرد بيضايي رو هم دوست داشتم ببينم؛ كه اونم نبود. البته اين يكي مي دونم كجاست. يه ساله دست كسيه.
insomnia.ن: الآن كه اين ها رو مي نويسم ساعت از ۴ گذشته . اتاق بغلي م برادرم و دوستش مشغول تست زني و مرور درس هان براي رزيدنتي.
رابين ويليامز تو بي خوابي مي گفت الآن زمانيه كه براي ديروز خيلي ديره و براي فردا خيلي زود.
نمي دونم اينجا بنويسم كه تو اين ساعت حس تنهاييي غالبه يا نه كامل اين پ.ن رو بذارمش براي يه پست جداگانه.
خدا گریست
و رنج هایش را به آب سپرد
پس از آن
هر که از آن نوشید
دردمند شد
رنج کشید
انسان شد.
و رنج و درد
سرمایه ی هر انسانی ست
برای شباهت به خدا
فاطمه.ل
اشاره:فردا سالروز شهادت امیر کبیر ، یکی از بزرگ مردان ایران زمین است. مردم ایران پیشینه ی بلندی دارند در نارضایتی از امیران بزرگ ایران. مردانی که از دل و جان و آبرو برای ایران گذاشته اند و حسادت عده ای و جهل عموم سبب از پای در آمدنشان شد. به احترام آن مرد.... .
پ.ن:تا ۱۰ بهمن نخواهم بود. البته در دنیای مجازی. نظرات را وقتی آمدم تایید می کنم. ملالی نیست حتی دوری شما !![]()
پ.ن اساسی: حق داشتم که دلم برای یک نفر می سوخت.
خوشحالم . بی اندازه خوشحال
این برای پست شدن چیز کمی نیست. اعتبار اين پستبه همون خوشحالیه و اعتبار اون خوشحالی به ... .
و آن روز بصيرت كه پيش از اين
از دل و ذهنشان بيرون رانده شده بود ، زير پاهايشان له شد.
حماسه ی آنها لگدمال کردن بصیرت بود
آه چقدر "آنها" از حس دوري پر است.
ریاضی.ن:-خوب دخترم من یه سوال می پرسم اگه درست جواب بدی این شکلات مال تو. باشه؟
-باشه
-فکر کن هر سال به یک نفر ۵ هزار تومن پول می دی. حالا قرار می شه تو مدت ۵ سال این پول رو کم کم قطع کنی تا بهش فشار وارد نشه. خوب حالا سال اول چقد کم می کنی؟
-۲۵۰۰.
-سال بعدش چقدر؟
-ها ؟!؟! ....
اشتباه گفتم !![]()
![]()
-خوب پس چقد کم می کنی؟
-۱۰۰۰ تومن. سالی هزار تومن می شه دیگه.![]()
-بیا این شکلات
یا سن شون کمه یا ریاضیاتشون خوب نیست یا اینکه.... و آن شق سوم اینانند. كاش وجودشان هم مثل شق سوم بود.
(قرار بر این بود که طی ۵ سال یارانه ها حذف شود که حذف ۴۵ درصدی رو امسال شاهدیم.یعنی همون ۲۲۵۰تومن. البته هم شاهد حذف یاران و هم شاهد گرانی هزینه ی برق و ... شدیم.)
پ.ن: دلم برای یه نفر خیلی می سوزه![]()
![]()
روايت اول: تو حياط يه جايي بوديم و آدم هاي زيادي بودن... يه دفعه گفتن كه برادر شيطان تو همين جَمعه... من هم پيش خودم گفتم خوب نگاه مي كنم تشخيص مي دم كيه... همين طور دور و ورم رو نگاه مي كردم تا پيداش كنم. كه چند نفر شروع كردن به صحبت كردن با من. احساس مي كردم همون نزديكي هاست يعني مطمئن بودم يه جورايي همون رو به رومه و تو ميدان ديدمه . تمرکز نکردم ببینم دقیقاْ کیه ولی می دونستم همون جا رو به رو مه..به دخترها نگاه مي كردم و به شوخي اداش رو دراوردم وگفتم نكنه منم .برگشتم كه برم . مطمئن تر شدم كه دقيقاً همون جا پشت سرم بود قدم بر مي داشتم كه برم سمت ساختمون عقب رو نگاه كردم ديدم داره مي ياد ..حس كردم فهميده كه فهميدم... سرتا پا مشگي پوشيده بود و حالت موجي شكل راه ميرفت و انگار بخش پايين پاهاش يه كم به سمت جلوتر بود. مي خواستم سريع تر برسم به ساختمون نگاه كردم ديدم رو ايوان عمارته و داره نگام مي كنه... دنبالم بود. از خواب كه پريدم شديداً ترسيده بودم... فضاي خواب اين طور بود.. وحس اينكه اون مي دونست كه من مي دونم... وفقط هم من مي دونستم اونه.کس دیگه ای متوجه نشده بود... .
روایت دوم:
من: "در سال 1320* رو بخون" !
امير: (با لبخند) اون رو آخر مي خونم...
4 سالش بود و داشت براي پدربزرگم اينا شعر مي خوند. و مي دونست من اين شعر رو كه مي خوند دوست دارم،گذاشته بود براي اختتاميه و به نوعي حسن ختام.
دبيرستاني كه بودم يه شب بعد رفتن مهمونا (نزديك ساعت 1 بود و وسط هفته) یکی از کتاب داستان خارجی هام رو برداشتم تا برای امیر بخونم.. لذتی داشت خوندن کتاب و یاد دادن چیزها به برادر کوچکم. اسم کتاب بود "موزه ای که همه ی چیزهای جهان رو درش می یابی" (یه همچین چیزی بود) یه موجودی شبه انسان که تمام بدنش رو مو پوشونده بود می رفت تو این موزه.شروع کردم به خوندن... تمام چیزهایی که در آسمون می بینی.. خورشید .. ماه.. تمام چیزهایی که قلقلکت می دن. چپ و راست . بالا پایین... خلاصه همه چیز رو یاد می داد و در آخر هم شخصیت داستان از موزه می یاد بیرون و می گه در جهان چیز های بیشتری رو خواهم دید... کوه .. جنگل خورشید و ... .
به نوعی نویسنده بعد از آموزش مقولات مختلف به ت یادآور می شد که دور و ورت رو مشاهده کنی تا چیز های بیشتر و بهتری رو هم پیدا کنی.
بعد اینکه یه بار براش خوندم ... خواستم برم سراغ یه کتاب دیگه که امیر گفت: دوباره می خونی. دوباره خوندم.
-یه بار دیگه بخون.
خوندم.
یه حالت مظلومی همراه با نیمچه شیطنتی گرفت و گفت بازم بخون... گفتم خوب بذار یکی دیگه بخونم (پتروس رو می خواستم بخونم.)
سرش رو کج کرد و گفت یه بار دیگه !
بازم خوندم.
-بازم بخون.
دیگه داشت گریه م می گرفت . توجه کنید مستقیم از روش نمی خوندم بلکه ترجمه می کردم. دوست نداشتم نه بهش بگم. می گفت بازم بخون -بابا یه چیز دیگه برات بخونم !! پدرم دیگه متوجه شد صداش کرد بیاد.
يه سال و نيمش بود . پاهاش رو شسته بودن. تا شلوار پاش كنن مي دوييد تو خونه وبا يه دستش به علامت خاك بر سرم مي زد رو اون يكي دستش.
6 ماهگيش رو يادم نمي ره... يه بار با شيشه بهش شير دادم نگام مي كرد و لبخند مي زد و شير از بغل دهانش می ريخت مي رفت رو بالش... مي گفتم امير بابا نخند واون باز لبخند مي زد.
وقتي كامل سفيد تنش بود و بعد اينكه شيرش رو مي خورد مي گرفتمش رو شونه م تا ... . احساس مي كنم هيچ كدوم از نوزادهايي كه ديدم بوي بدنشون به خوشي عطر بدن امير نبود... اين به محبتم به اون بر نمي گرده كه من پسردايي م و برادرزاده م رو كه فسقلي هاي جديدمون هستن رو هم خيلي دوست دارم. البته بعد امیر نینی خوبه همین امیر محمد پسر دایی مه.
*متن اون شعر: در سال 1320 /رفتم خونمون ديدم زنم نيست/گفتم زن عم زنمو نديدي/گفت غصه نخور ماشين منم نيست.
بامـباليـنــــا كاستاكورتا.ن:پریروز براي بار دوم با يكي از دوستام "سن پطرزبورگ" رو ديدم. فيلم رو دوست داشتم از فيلم نامه ، بازيگري، موسيقي، كارگرداني. اين عنوان پ.ن هم عبارتيه كه يكي از شخصيت ها كه خودش رو اسپانيايي معرفي كرده براي گفتن اينكه به دستشويي احتياج داره مي گه بامـباليـنــــا كاستاكورتا و در تاييد اينكه مي خواد بره دستشويي با تكون دادن سر تاکید می کنه: كاستاكورتا. و البته كاستاكورتا كه معرف حضورتون هست.
پ.ن:خیلی بده ازشون خوشت بیاد و دمار از روزگارت دربیارن... البته نمی دونم کار کدومشون بود... ولی هر چیه پریروز سر کلاس متون عربی نمی تونستم سرم رو بیارم بالا ...همون طور سرم رو گذاشته بودم رو میز و حتی همین رو هم نمی تونستم تحمل کنم... دستم رو مثل مادرهای coming soon گذاشته بودم رو شكمم . نمي دونم كار آلوچه بود يا اون تيكه لواشكه يا كمپوته. البته از هر كدوم به مقدار كم خورده بودم.![]()
با تو چه بگویم؟
"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل"
و تو ای چراغ راه ،
اي كشتي رهايی ،
اي خونی كه از آن نقطه ي صحرا ،
جاودان می تپی و مي جوشی ،
و در بستر زمان جاری هستی ،
و بر همه ی نسل ها می گذری ،
و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی ،
و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفایی ،
و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ،
ای آموزگار بزرگ شهادت !
برقی از آن نور را
بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن !
قطره ای از آن خون را
در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز!
و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را
به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش !
ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی
تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی ،
تا با هر قطره ی خونت ،
ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری
و کالبد مرده وفسرده عصری را گرم کنی ،
و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی!
ایمان ما ، ملت ما ، تاریخ فردای ما ، کالبد زمان ما ،
"به تو و خون تو محتاج است".
معلم شهید دکتر علی شریعتی
بعداً نوشت: ادامه مطلب پاسخ به بازي معرفي شده در وبلاگ فاني.
پیش از این تهی بودم
و اکنون
سرشارم از تو
از معنی تو
و از خواستنت
چشمانم را می بندم
و به تو می اندیشم
فارغ از اموري كه مي گذرند
تو تنها حادثه ي مهمي !
روايت دوم: دیروز اومده بودن دانشگاهمون تا برای تلویزیون فیلم بسازن. بازیگر هم با خودشون زیاد آورده بودن تا نقش دانشجوها رو بازی کنن. گریم و طراحی لباس خاصی داشتن. این بار توجه استادها هم جلب شده بود . یکی از استادها كه متعجب شده بود یه کم راشو کج کرد ببین چیه که بعدش رفت. یکی دیگه از استادهامون هم وقتی دید خندش گرفت و بی توجه رفت. شب اخبار فیلمشون رو پخش کرد.
س.ن: طرف افه اومده که قصد کاندید شدن نداره. به قول یکی نه تو رو خدا بیا بشو. چه سوژه هایی رو از دست می دیم اگه نباشی![]()
پ.ن۱: اين روزها شبكه ي چهار "معصوميت از دست رفته" رو داره دوباره پخش مي كنه. كلاً چيزهايي رو كه من دلم مي خوادرو پخش مي كنه.
از تابستون دلم مي خواست. در مورد "معصوميت..." خواهم نوشت.
پ.ن۲: باز هم پست های ثبت موقت (اشتباه نشه با اون موقت خاص فرق داره).البته از این به بعد خیلی زودتر به روز می کنم. دلم براي آپ كردن تنگ شده بود.
پ.ن۳: در ادامه مطلب متن یک آهنگی رو که به تازگی ما رو تقریباً دچار خودش کرده گذاشتم.